سپاس بر یلدا، زاینده خورشید

پوزش میخوام واسه این همه تاخیر

بعد از اینکه از سرخس اومدیم، من و مامان جون رفتیم تهران. بابایی هم رفت دوباره سرخس و چند روز اونجا موند و با دلی آکنده از دلتنگی اومد تهران.

و اما پهلوون کیزاد باید نوای موسیقایی زندگی رو مینواخت. به این منظور شال و کلاه کرد تا از سد مشکلات زندگی و خطراتی که در پیش روش بود بگذره. اول شروع کرد به تمرین. وزنه های سنگین میزد تا خودش رو آماده رزم کنه. (منزل مادرِ بابابزرگ هادی)

 

و پای در راه گذاشت. مبارزه با شیر شمشیر بدست.

 این شیره بابابزرگ اون گربه شمشیر باز بود که توی فیلم shrek بود. مکان کاخ موزه گلستان. این شیر قدرتمند، خورشید رو هم با خودش داشت. ولی این پهلوون کیزاد بود که از سد اون گذشت. البته شیر رو نکشت. بلکه اون رو بخشید و بهش کارهای خوب یاد داد. پهلوون میدونست که خوبی یه روزی جواب میده و حتی این شیر شمسشیر به دست هم میتونه یه روزی کمک حال آدم باشه. اگه علاقه مند بودین ببینین این آقا شیره کجا بوده و آدرسش رو داشته باشین و حتی قیمت بلیط و بقیه مشخصات، میتونین به پست بابایی مراجعه کنین.

شیر و خورشید. کاخ موزه گلستان

حالا نوبت رسید به گذر از گذرگاه مخوف عمارت بادگیر. رنگهای گوناگون که هر انسانی رو به گمراهی میکشوند. درهای بزرگ و آینه کاری و … ولی پهلوون کیزاد تونست راه ورود رو پیدا کنه و به مسیرش ادامه بده.

در ورودی عمارت بادگیر. کاخ موزه گلستان

در ادامه راه باید از جلوی شاه رد میشد. ناصرالدین شاه قاجار. تالار سلام. ولی پهلوون کیزاد زرنگ بود. صبر کرد تا کمال الملک اومد رفت توی تالار آینه. بعد شروع کرد به نقاشی کردن تالار با حضور شاه. این وقت بود که حواس شاه پرت شد و کیزاد از تالار سلام به راحتی عبور کرد.

تالار سلام. کاخ موزه گلستان

معمای کوروش کبیر. این قسمت از راه با حل معما قابل عبور بود. موزه ملی ایران. طبقه دوم و عبور از حفاظهای امنیتی. آخه این منشور کورش امانت بود و باید تا ۱٫۵ ماه دیگه برمیگشت به انگلستان. پهلوون کیزاد تونست متن اون رو بخونه و به جهانیان بگه که اولین منشور حقوق بشر رو ما نوشتیم. ولی متاسفانه نمیتونیم بخونیمش. آخه خیلی بد خط بود. تازه کی این رو نوشته؟ کسی که در قرآن از اون به نام ذوالقرنین یاد شده و در کتاب تورات، عهد عتیق، هم از اون به بزرگی یاد شده. پهلوون کیزاد حس کرد که نیاکان بزرگی داشته و این باعث شد که قدرت بیشتری بگیره و به راهش با ایمان بیشتری ادامه بده.


و معمای دیگری در طبقه اول موزه ملی ایران انتظار اون رو میکشید. کاسه ای که تصویر قوچی بر روی اون نقش بسته بود. و پهلوون که خودش رو به در و دیوار میزد و حتی یکبار یکی از نگهبانها اومد و به بابایی گفت که مواظب باشین شیشه ها نشکنه وگرنه کار هممون با کرام الکاتبینه؛ بالاخره تونست این معما رو هم حل کنه. با چرخوندن این کاسه میشد دید که این اولین انیمیشن جهانه. شما هم میتونین روی تصویر کلیک کنین تا انیمیشن مربوط رو ببینین.

اولین انیمیشن جهان در موزه ملی ایران.


قدم بعدی نفوذ به محل اختفای نور بود. این مرحله خیلی سخت بود و پهلوون خودش نتونست این مرحله رو بگذرونه. آخه زیر ۱۲ سال رو راه نمیدادن. اینجا بود که از مامان جون و بابایی خواست تا در این مرحله کمکش کنن. اونها هم هر کدوم جداگونه وارد شدن. از مرزهای حفاظتی گذشتن و به دریایی از  نور رسیدن. قسمتی از نور رو در حافظه ثبت کردن و با خودشون برای پهلوون اوردن.

حالا پهلوون باید خودش رو به غول سبز میرسوند و اون رو شکست میداد. مسیر طولانی بود. پهلوون از میان آب و آتش گذشت.

پارک آب و آتش تهران

از کمند شیطان آتش ساز گذشت. شیطانی که جهنم آتش رو در کنار دریای آب برپا کرده بود تا آدمها رو بسوزونه.

کوره آتش در پارک آب و آتش

پهلوون از هیچ کمکی که بهش بشه روی گردان نبود. لذا از قطار و هواپیما برای عبور از سرزمین اهریمنی استفاده کرد. سرزمین عجایب و خطرات گوناگون.

سرزمین عجایب. تیراژه تهران سرزمین عجایب.  تیراژه تهران

برای لحظه ای پهلوون راه رو گم کرد. به دنبال نقشه راه میگشت. برج فانوس دریایی در پارک آب و آتش رو دید. به بالای اون رفت و نقشه رو دید. اونطور که نقشه نشون میداد راه رسیدن به هدف عشق بود و بس. پس طبق نقشه عمل کرد.

بر بلندای برج فانوس دریایی در پارک آب و آتش تهران

حالا باید از دره عمیق مشکلات زندگی میگذشت. کار ساده ای نبود. ولی خدا رو شکر که مامان جون و بابایی همراهش بودن. مامان جون خودش جلوتر رفت. با کمک طناب و نقاله عبور کرد. و راه رو برای پهلوون هموار کرد.

پارک آب و آتش

پهلوون کیزاد، قبلا در هشت خان رستم، از پس شیر بدجنس براومده بود. ولی این بار، شیر رو رام کرد. از اون استفاده کرد و به سمت غول سبز تاخت.

پارک آب و آتش

و در انتهای مسیر. آقای غول  انتظار اونها رو میکشید. پهلوون پشت داشت. مامان جون و بابایی پشتش بودن. پس با خیال راحت و با حواس جمعی جلو رفت.البته تشویقهای پسر عمو آراد هم موثر بود. اون رو هم در تصویر میبینیم. بالاخره پهلوون شاخ آقای غول رو شکست و سرزمین عجایب رو نجات داد.

تیراژه. سرزمین عجایب


 حالا به هدفش رسید و تونست موسیقی زندگی و عشق رو بنوازه. توی این مسیر یاد گرفت که باید از پدر و مادرش و دوستای خوبش کمک بگیره. حتی آقا شیره هم میتونه کمکش کنه. و شروع کرد و نواخت.



گرچه داستان خیلی طولانی شده ولی خوب چیکار کنیم که یک ماه گذشته بود و یه عالم اتفاقات افتاده بود. خوب یه استراحتی بکنین تا بقیه ماجرا رو بگم.

پهلوون کیزاد به همراه خانواده و نیز عمو فرزاد و زن عمو و پسر عمو آراد عزیز از شهر دود و آلودگی خارج شدن و به شهر خودشون برگشتن. مادرجون میخواست از مکه برگرده. به زیارت خانه خدا رفته بود. لذا با عموفرزاد اینا و عمو بهروز اینا رفتن فرودگاه. پیشواز مادرجون. وای که چقدر شلوغ بود. عمو بهروز کیزاد و آراد رو سرگرم میکرد.

عمو بهروز در حال سرگرم کردن کیزاد و آراد

و بالاخره لحظه دیدار رسید. مادرجون حجتون قبول باشه.

و حالا موقع خوشگذرونی بود. عموها ننوی موقت ساختن و کیزاد و آراد به شادی پرداختن.

بعد از اینکه عمو فرزاد اینا رفتن، دایی رسول اینا اومدن. تاسوعا و عاشورا مشهد بودن. چه شله خورونی بود. و بعد بازی با بابا بزرگ هادی و دایی رضا اینا.

و اما امشب: گرچه بابایی کشیک است و در کنار ما نیست، ولی همگی زایش خورشید را به نظاره مینشینیم. زندگی زیباست و فردا دوباره خورشید برخواهد آمد. این لطف یلدا بود که آتش را از خدا به امانت گرفت، در خود پروراند و خورشید را زایید. میتوانید داستان شب یلدا را در نوشته های بابایی کیزاد بخوانید.


۱۳ جواب برای “سپاس بر یلدا، زاینده خورشید”

  1. :) چه پست کامل و خوبی بود … کلی کیف کردیم با عکسها ی زیباتون ، ممنون

  2. چه عجب دست شما درد نگیره….

  3. سلام، چه سفر خوب و مخاطره انگیزی ! خوشحالم به کیزاد جون خوش گذشته
    راستی انیمیشن خیلی جالب بود .

  4. سلام عزیزم وبلاگ پر محتوایی داری و گل پسره جیگری ظاهرا من با شما هم رشته هستم چون رشته من هم ماماییه.عزیزم اگه دوست داشتی به وبلاگ من هم سر بزن مرسی

  5. سلام پهلوون

    پس این همه تاخیر یعنی کلی گشت و گذار! نه؟
    دستت درد نکنه بابایی با این پست پر و پیمون
    دلمون وا شدبسی…

    خوش باشید و سلامت

  6. سلام سلام دلم برات تنگ شده بودپهلوون زندایی :چشمک:
    مرسی باباجون که بااین عکسهاو این داستانهای زیباخاطره روزهای خوبمونو زنده کردین (خیلی عالی بود) :دست زدن: :)
    جواب: خوبی خاطره ها واسه اینه که خودتون خوبین. با بدها که نمیشه خاطره خوب ساخت.

  7. ســــــــــــــــــــــــــــــلــــــــــام.کجاهایین ؟دل ما براتون تنگ شده بود.یادش به خیر روزهایی که با هم بودیم.به امید دیدار.هر چی زودتر بهتر.

  8. بوس بده :ماچ: غش کنم :خجالت:  

  9. سلام.خوب باید بگم خیلی خوش شانسی که تو این فرصت کوتاهی که منشور کوروش اینجا بوده تونستی بری و ببینیش! البته من یکی که ترجیح می دم میراث ملی درست نگهداری بشن حالا هرجا باشه فرقی نداره.راستی کیزاد مثل اینکه حسابی اهل سفری ،هروقت به اینجا سر زدم یه سفرنامه دیدم :خنده ریز:

  10. چه قدر بزرگ شدی هزارماشاالله. داری یه پهلوون واقعی می شی دیگه.مامان قهرمانیهم داری ماشاالله.خوب خوش می گذرونی ها.خوش باشی همیشه سوغاتیا رو هم تنها تنها نخور.
    جواب: تشریف بیارین مشهد خوشحال میشیم با هم سوغاتی ها رو نصف کنیم

  11. سلام قربونش بشم. خیلی عکسات بانمک عسیسم. فقط حیف که رنگ مانیتورمون خراب بود عکساتو سیاه و سفید دیدیم کیزاد جونی. امیدواریم که درست بشه که از این به بعد عکساتو درست ببینیم ببعی جون. :ماچ: :ماچ:

  12. ممنونم از کامنتتون .
    چه سغر پر باری داشته جناب کیزاد عزیز ….
    در ضمن خیلی آقا تر و بزرگتر و صد البته زیباتر شده شازده …می بوسمش

  13. زیبا نوشتید ….پسر گلتون رو از طرف من بچلونید …خوشحال میشم به من و پسرمم هم سر بزنید .

نظر بگذارید

:LOOL: :bee: :تعظیم: :دست زدن: :خندیدن: more »