هفته قبل رفتیم سرخس. یه شهری در شمال شرقی خراسان رضوی. داستان اون شهر رو بابایی در پست سرخس نامه نوشته. بد نیست اون رو هم بخونین. ولی داستان من اینه:
اون قدیما که هنوز پلیس نبود و اگر هم بود این همه اقتدار و توانمندی نداشت؛ اون روزگاران خیلی دور، گفتن که یه آقایی به نام لقمان بابا (تشابه اسمی با لقمان حکیم معروف دارد) در شهر سرخس قاطی کرده. و توپ بازی بچه ها رو به گروگان گرفته. پهلوون که این خبر رو شنید بر آشفت و احساس کرد که باید نقش یه پلیس واقعی رو اجرا کنه.
این بود که شال و کلاه کرد (چون اشتباها شنیده بود که سرخس خیلی سرده) کفش رزم به پا کرد و ..
البته کفش رزمش رو اشتباه پاش کرده بود.
لذا دوباره کفش بهتری به پا کرد.
و بالاخره هرجور بود خودش را به راه رساند. جاده ای پرپیچ و خم با موانع بسیار. هرچند مسیر قطار هم داشت ولی پهلوون عبور از جاده رو ترجیح داد. اون موانع طبیعی رو درنوردید.
از دریاچه بزنگان، با موجهای خروشان، عبور کرد.
از کوه های پرپیچ و خم بالا رفت. حتی بدون کفش. (آدم اینقدر خیره؟)
و بالاخره از شهر سرخس هم گذشت. به بیابانی رسید که در سمت راست آن تاسیساتی از کشور ترکمنستان دیده میشد و در مقابل هم کشتزارهای پنبه بود. و در سمت چپ بیابانی که به لقمان بابا میرسید. پهلوون که خجالتی نبود. به همین خاطر به تنهایی جلو رفت و میخواست که دوچرخه کسی را به غنیمت بگیرد. خوب شاید او نیز از دشمنان بوده؟ دوچرخه را گرفت ولی هیچ چیز جای رخش را نمیگرفت. لذا پهلوان سوار آن نشد.
و بالاخره با هر تلاشی بود خود را به لقمان بابای سرخسی رساند.
مردمانی گرد آن جمع شده بودند و حتی در آفتاب نشسته و ناهار میخوردند. آخر در بیابان لنگ کفش هم نعمتی است. کیزاد داستان قاطی کردن لقمان بابا را از وی پرسید. (در سرخس نامه بابایی آمده است.) او را بخشید ولی توپ را از چنگال وی به در آورد. و حالا که خستگی راه به تن داشت، تنها بازی واترپولو که هم توپ دارد و هم آب، میتوانست او را آرام کند.
و اینبار هم پهلوان کیزاد توانست با قدرت و اقتدار کامل، ظالمی را به جای خویش نشاند و حق مظلومی را پس بگیرد. لذا با فراغ بال بر وسیله نقلیه پیشرفته ای نشست و به دیار خویشتن بازگشت.
خسته نباشی پهلوون.
و اما نارگیل؟
این روزها بابایی علاقه عجیبی به نارگیل پیداکرده بود. و هرکدام را با روشی نوین پوست از سر کنده و سوراخی در چشمان ایجاد کرده شهد را به کام خویش گوارا مینمود. و در سرخس نیز خواست تا روشی نوین به نام خویش به ثبت رساند. تصمیم بر آن شد تا صورت پشم آلود نارگیل را با سیلی آتش گلگون کند. لذا در پشت پانسیون پزشک و در بیمارستان لقمان حکیم سرخس، آتشی افروخت، افروختنی. نارگیل را زنده زنده در آن انداخت و آه و فغانش را که همچون دود به آسمان میرفت، به نظاره نشست. آتش رو به افول بود که نارگیل را از آن خارج نمود. به داخل منزل برد و باز هر آنچه در توان داشت بکار بست تا بتواند چهره پشمینه او را به جلا بخشد. و باز هم تیغ تیز و دستان قدرتمند بکار آمد. و فرقش با قبل در این بود که تمامی منزل و البسه و البته سر و صورت بابایی بود که بوی دود میداد. و از آن جالبتر صدای زنگ تلفن و فراخوانی به اورژانس بود. حالا بوی دود را چه کنم؟
و نتیجه اخلاقی این بود که کارهای جدید را به زمانی بسپارید که فرصت کافی دارید. در ضمن نارگیل را در آتش نیندازید. جز کنف شدن نتیجه دیگری ندارد. و البته اگر کسی روشی مخصوص و پیشرفته در این رابطه میشناسد، ما را بی نصیب نگذارد. با درود.













کی زاد جونم برای گرفتن حق مظلوم اصلا لباس مناسبی انتخاب نکردی
ما که از این کلاه به سر ها هیچ حرکت مثبتی ندیده ایم!!!
سلام
این بچه ها چقدر کارهاشون شبیه، پسر منم عاشق کفش البته کفش بزرگتر از پاهاش !
سلام پهلوون خسته نباشید
خیلی خیلی بانمکی باکفش بابایی خیلی بانمک شده بودی
خوشحالیم که دیگه انتظارتموم شده داری می یای پیشمون
نمی دونی چقدرخوشحالیم که امشب می رسین
خدایا زودترشب بشه
کیزادم خیلی دوستت دارم نازی
هزارتا
سلام
چه ملوس شده کیزاد جون توی اون عکس اول 
عیدتون مبارک
ای جااانم
داستان سرخس نامه رو که نرسیدم بخونم ولی ان شاالله سر فرصت حتما میخونمش
قربونت برم فسقلی. خیلی دوست دارم خیلی پهلوون
همیشه از خوندن مطالبت لذت می برم عزیزم
قربونت برم چه خوشگل شدی با این کلاه
سلام خیلی وقت بود نرسیده بودم بهتون سر بزنم ماشااله چه بزرگ شده شازده
خدا نگهش داره . خوب و خوش و سلامت در کنار هم باشید
راستی کیزاد خان اگه قصه سرخسه بیا نزدیکیم
کجایی پهلوون
دلمون تنگه شدید…
اینهمه تاخیر چه معنی داره آخهههههههههههههه؟
سلام ملوس خان کجایی ؟ زود بیا که دلمون برات تنگ شده
کی میای جیگملی؟