رنگین کمان

یه روزی توی شهر قصه، شادی بود. زندگی بود. رنگ بود.

رنگین کمان

همه خوشحال و خندون در حال زندگی کردن بودن که یه هو یه آقا بده  اومد و از حسودی داشت میترکید. شروع کرد به غر غر کردن و نق زدن و حرف الکی گفتن. از این همه رنگ بدش میومد.

آقا بده که به رنگ و شادی حسودی میکرد.

بالاخره آقا بده رنگها رو دزدید و برد یه جا مخفی کرد.

دیگه توی شهر همه چی سیاه و سفید بود. خاکستری بود. گلها بی رنگ شده بودن و  مردم فرق  بهار و پاییز رو نمیفهمیدن. تا اینکه

آقا پهلوون از اون شهر گذر میکرد. چشمش افتاد به اینهمه سیاهی. گفت یه فکری باید کرد. مردم رو به کمک گرفت و همه با کمک هم رفتن به سراغ آقا بده.

آقا بده یه سوراخ موش پیدا کرد و پرید توش.

آقا بده میره توی سوراخ موش

پهلوون هم با کمک مردم رنگ رو آزاد کرد. همه جشن گرفته بودن. و به هم دیگه رنگ میمالیدن. مثل جشن رنگ هندی ها شده بود. حتی پهلوون هم به لبهاش، دستهاش و حتی قالی رنگ مالیده بود. (بیچاره مامان جون).

رنگ مالی پهلوون، همه اندام و اجسام را

و وقتی که پهلوون میخواست از اون شهر بره دید که بارون میاد و دوباره رنگین کمان بر فراز شهر خودنمایی میکنه.

رنگین کمان بر فراز شهر


۵ جواب برای “رنگین کمان”

  1. ایول ، رنگ ها رو توی کابیتن قایم کرده بود ادم بد ِ ؟ … اون عکسه که رژ زدی داری میگی : چییییی میگیییی ;)

  2. آخی… چه بچه‌ی بامزده ای!

  3. فرفری کوچولو دوست دارم .ا

  4. به به چقدر تم جدید وبلاگت قشنگه کیزاد جون،حسابی دلم باز شد.ببخش یه مدتی نتونسته بودم بهت سر بزنم، راستی چقدر موهات با مزه شده، روز به روزم که شیطون تر می شی!! :-D

  5. من نمی تونم عکسهای این قسمت وببینم :cry: دوست دارم ببینم :cry: :cry: :smily23

نظر بگذارید

:LOOL: :bee: :تعظیم: :دست زدن: :خندیدن: more »