تاخیر، سفر، تولد و تشکر

سلام. هزاران تا سلام به همه دوستام. همه کسایی که بهم سر زدن و هی دیدن نیستم. به همه اونهایی که دلشون برام تنگ شده بود یا نشده بود. و باز سلام و سپاس برای اونهایی که تولدم رو فراموش نکرده بودن و بدون اینکه من چیزی بنویسم هی بهم تبریک گفتن. ممنون از همتون. حالا میدونم که درسته در دنیای مجازی هستم ولی یه عالمه دوستای حقیقی دارم. خیلی با ارزشه. مرسی.

دلم برای همتون تنگ شده.

و اما علت تاخیر این بود که ما قصد داشتیم بریم سفر. بابایی دچار کمر درد مجدد شد. حتی دوباره نتونست بره سر کار. بابایی رفت خونه مادر جون و اونجا موند و بدور از کامپیوتر (چقدر درد آور). و ما با عمو جون رفتیم تهران. سفر خیلی خوبی نبود. داستانها داشت. از جریمه ۱۰٫۰۰۰ تومانی در راه و خرابی چراغ ترمز و یکبار روشن نشدن ماشین تا اسهال شدن بنده و گندکاریهای متعدد و بعد توی تهران بابایی نبود که منو بغل کنه و مامان جون طفلی همش باید منو بغل میکرد. آخه دایی ها و بابابزرگ که باید میرفتن سر کارهاشون. و طول کشیدن اسهال و خرابی ماشین در مسیر برگشت و این داستانها بود که سفر خیلی عالی ای نبود. ولی بالاخره دیدن فامیلها توی تهران خودش خوب بود.

و اما

پهلوون قبل از اینکه بره سفر به یه آدم کاملا کنجکاو (بخونید فضول) تبدیل شده بود. بابابزرگ و دایی و زندایی کاملا منتظر بودن تا با یه فضول خان حسابی مواجه بشن. این تصاویر مربوط به قبل از رفتنه. میشه حدود سه هفته قبل.

کنجکاوی تمام وجود پهلوون رو فرا گرفته بود. حتی کار به جایی رسید که جهت رسیدن سریع به پاسخ سوالات و کشف نقاط نامکشوف از دو دست استفاده میکرد. (با عذر خواهی از نمایش تصاویر ق* ب. یه- ه)

بعد پهلوون تصمیم گرفت برای اینکه مثل بابایی مریض نشه، از همین الان خودش رو تقویت کنه. ورزش رو سرلوحه کارهای خودش قرار داد.

و برای اینکه توی تهران طرفداراش نریزن دورش و همش ازش امضا نگیرن تا بتونه سفر نسبتا آرومی رو داشته باشه، تغییر چهره داد. با چهره بدل به سفر رفت.

توی تهران اولین جایی که رفتن به دیدنش همانا تیراژه بود. یه جای خوب هست که میشه رفت و بازی کرد. طبقه بالا.  اون سرزمین رو نمیگم.        طبقه دوم.      یه مغازه مهربون هست با یه عالمه اسباب بازی خوب و یه جای کوچولو برای بازی.

و اما بعد. پهلوون برای اینکه نگاه جامعی به شهر و محل استقرارش بندازه مجبور بود بره یه جای مرتفع. به همین خاطر به همراه مامان جون و بابابزرگ و دایی و زن دایی یه روز جمعه رفتن تله کابین. سوار بر سفینه فضایی سرخ از کوهها گذر کردن و به بلندای تهران رسیدن.

و یه روز هم رفتن به یه دره عمیق. از فراز به نشیب. دره ای که باز سازی شده بود و اسمش بوستان نهج البلاغه بود. یه دریاچه داشت به ابعاد ۲متر در ۱ متر با ماهیهای سرخ. (پهلوون عاشق ماهی و آب بازیه. شکار ماهیهای عید رو که یادتون نرفته) پهلوون با چماق خودش بر آب میکوبید و ماهیها هراسان از ابهت اون به هر سوراخی میسریدند.

پهلوون وقتی بعضی چیزهای بد رو در تهران دید، در پای تخت، فهمید که باید از اونجا بره. حتی مریض هم شد. (شرح بیماری در خط ۹ همین سفر نامه آمده بود.) و اما در مسیر برگشت به همراه عمو فرزاد و زن عمو نازی و آراد جون (پسر عمو) به شمال رفت. هوا یه ذره سرد بود و ابری. هرچند خرداد شده بود و باید خورشید گرما میداد ولی گویا خورشید هم خوابیده بود. پهلوون به نظر خوشحال میومد. حتی فکر میکردی که مشکلات تهران رو فراموش کرده و داره بشکن میزنه.

ولی اون در ساحل دریا نشسته بود. دریایی که میتونست خروشان باشه. و به مسیر باد و حرکت دانه های شن نگاه میکرد. و میدونست که دونه های شن هرچند ریز هستن ولی اگه طوفان شن بیاد میتونه یه دنیایی رو نابود کنه. و به اشارتی مسیر حرکت و تلاش رو نشون میداد.

و بالاخره سفر به پایان رسید و پهلوون به شهر و دیار خودش برگشت. با کوله باری از تجربیات سفر. و مامان جون خسته بود. (خسته نباشی). ولی با این همه جشنی برای ۳۶۵ روز تلاش و افتخار در ۶ خرداد ۱۳۸۹ برپا شد. مادر جون (مامان بابایی) به علت سرماخوردگی در جشن نبود. بابابزرگ (بابای مامان جون) هم تهران بود. ولی دایی و زن دایی و مامانی و عمو و زن عمو و پدر جون بودن. بابایی هم بود.

و جشن آغاز شد.

و پهلوون در شگفت بود از این همه تکنولوژی.

و اما از فردای اون روز دوباره اکتشافات آغاز شد.

و اما دوستان.

بدونین که دنیا محل گذره. به اطرافتون که نگاه میکنین همش سرابه. همش حبابه.

و اون حبابی که بزرگتره راحتتر هم میترکه و نیست و نابود میشه. از حباب نترسین. و البته گول رنگ و لعابش رو هم نخورین.

و نصیحتهای پهلوون کیزاد یادتون نره. دوستتون دارم.

* یکی از دوستا گفته بود که از طریق فید نمیتونه نظر بده. راست میگفت. اگه آقای شیرازی صاحب بلاگفا میخواست میتونست به چند دقیقه این مشکل رو حل کنه. ولی خوب من یه کار دیگه میکنم. اگه یادم بمونه هر دفعه لینک نظرات رو زیر متن وارد میکنم. مثل این دفعه و این پایین. اینجوری میشه مستقیم نظر داد.

** سایت پرشن گیگ هر از گاهی آزار میرسونه و تصاویر دیده نمیشن. اگه اینجوری شد ناراحت نشین و یه روز دیگه دوباره بیاین و عکسها رو ببینین. البته به زودی با کوچ کردن به   kayzad.ir به امید خدا همه مشکلات حل خواهد شد. راستش بابایی برام دومین و فضا خریده و میخواد به زودی  kayzad.ir رو برام برپا کنه. فعلا فقط یه صفحه معمولیه.

*** این پست خیلی طولانی شد و حتما دیدنش مخصوصا با اینترنت نفتی ایران و خطوط پیشرفته مسی تلفن، خیلی کار راحتی نخواهد بود. عذر خواهی منو بپذیرین. برای حل مشکل اولا حجم عکسها رو کم کردم. مثل همیشه. و در ضمن از این به بعد بجای چند تا پست فقط یک پست رو در صفحه نمایش میدم. خود بخود حجم اطلاعات کم میشه و راحت تر میشه صفحات رو بارگذاری کرد.

از اینکه تا اینجا باهام بودین ممنونم. بای

نظرات قدیمی در بلاگفا


۲ جواب برای “تاخیر، سفر، تولد و تشکر”

  1. فسقلی بامزه سفر بخیر، تولدت مبارک. حیف که چهره ات رو مخفی کردی وقتی اومدی تهران وگرنه هرجور شده پیدات می کردم. راستی من مامان یه نی نی مخفیم که شهریور به دنیا میاد. من عاشق عکسای تو هستم و از خدا میخوام نی نی ما هم مثل تو خوشگل و بامزه باشه.

  2. سلام عزیزم کجا بودی بابا دلمون برات تنگیده بود یه عالمه
    راستی عکسات خیلی خیلی ناز بودن مواظب خودت باش که دیگه مریض نشیااا

نظر بگذارید

:LOOL: :bee: :تعظیم: :دست زدن: :خندیدن: more »