داستان خره و گاوه

در ابتدا از همه دوستام تشکر میکنم که برای بابایی دعای خیر داشتن. بابایی هنوز سر کار نمیره ولی امیدواره که از اول برج اردی بهشت بتونه بره. تازه به خودش و مامان جون هم قول داده که استخر بره و ورزش هم بکنه تا دوباره اینجوری نشه. شما هم یادتون نره لطفا.

و اما…

پهلوون هنوز مهر گواهینامه چهاردست و پاش خشک نشده بود و فقط پنج روز از اولین حرکتش بیشتر نگذشته بود که به افتخار فضولی نائل شد.

ولی خوشبختانه این کارش نتایج مفیدی داشت. راستش یه گاوه و یه خره اونجا بودن. هر کدوم هم یه مقدار ثابتی غذا برای خوردن و جا برای زندگی داشتن. زندگی نسبتا خوبی هم داشتن. هرچند که خیلی با علم روز پیش نمیرفتن ولی بدک نبود. تا اینکه یه روز 

خره اومد به گاوه گفت که:

گاو نادون و ابله، البته نادون و ابله رو توی دلش گفت که به گاوه بر نخوره، تو باید یه عالمه باشی. یعنی باید یه عالمه بچه بیاری که زیاد بشین که بتونین یه عالمه کارهای مفید بکنین. گاوه یه نگاهی به خره انداخت و مثل همیشه سرش پایین و با تمام حماقتش قبول کرد. 

پهلوون هرچی اومد و گفت که این کار رو نکن. احمق نشو، ساده نباش، نشد که نشد. در حقیقت گاوه پشت پهلوون رو خالی کرد و پهلوون یه هو افتاد زمین.

ولی گریه نکرد.

از طرفی گاوه یه عالمه بچه اورد و اورد و اورد.  ولی خوب اونجا توی یه زندگی آپارتمان نشینی که جا برای همه نبود. در ضمن غذا هم برای همه نبود. 

کار به جایی رسید که هیچی دیگه واسه خوردن نمونده بود. حتی خیار که یه زمانی مفت مفت بود.

و پهلوون اینجا بود که به خودش اومد. گفت باید گاوه رو بیدار کنه. شروع کرد به رایزنی و صحبت با این و اون و دوستان و خوش فکر ها و بزرگان. بدین صورت پله های به سوی موفقیت رو یکی یکی طی کرد. نه در طی یک دهه. بلکه فقط در ده روز.

بالاخره تونست گاوه رو متقاعد کنه و اون هم که خیلی زور داشت فهمید که در چه حماقتی به سر میبرده و عاملش خره بوده. اینجوری بود که زد و دک و پوز خره رو داغون کرد. و پهلوون خوشحال بود که تونست از یه فاجعه آپارتمان نشینی جلوگیری کنه. و از پیش گاوه رفت.

آره دوستای من. باید حواسمون باشه که توی طویله که زندگی نمیکنیم. تازه اونجا هم قانون و حساب و کتاب داره. ما توی آپارتمان هستیم و قوانین حساب شده ای داره. اگه ما نمیفهمیم مشکل از ماست. بهتره یه مدیر خوب داشته باشیم که بفهمه که آپارتمان چجور جاییه. تا بتونیم زندگی خوبی رو در کنار بقیه انسانها داشته باشیم.

امیدوارم از این داستان هم خوشتون اومده باشه و الکی به چیزای بی ربط ربطش ندین. 

نظر بدین خوشحال میشم.


نظر بگذارید

:LOOL: :bee: :تعظیم: :دست زدن: :خندیدن: more »