بازگشت پهلوون

یه روزی، روزگاری، یه قهرمان بود که فکر و ذکرش ورزش و نرمش و کاراته بازی و این جور چیزا بود.

کیزاد Kayzad

قدرت این قهرمان اونقدر بود که حتی بادی که تونست سبیل عمو رو بکنه و ببره؛ اون رو از جا تکون نمیداد.

کیزاد و عمو فرزاد Kayzad, Farzad

این قهرمان کوچک، یه عالمه هم طرفدار داشت. هر روز از اقصا نقاط کشور یه عالمه از طرفداراش میومدن و ازش عکس میگرفتن.

kayzad کیزاد

این جوون مرد یه اشکال داشت که اهل کتاب و درس نبود. فقط ورزش. به همین خاطر هیچ کتابی رو نخونده بود که توش نوشته باشه عاشقی یعنی چی و ..

و اینجوری بود که پهلوون یه روز، یکی رو دید. چه دیدنی!  و اینجوری بود که مدهوش شد. اصلا دیگه هیچی نمیفهمید.

کیزاد, kayzad

بله بچه های عزیز. پهلوون مونده بود که خدایا این چیه دیگه؟ این چرا اینقدر زیباست. یه جورایی مارس مونده بود. یا به قولی کف کرده بود.

kayzad, کیزاد

بله. پهلوون عاشق شده بود. حالا دیگه بجای ورزش کردن میرفت سر موسیقی و آهنگهای سوزناک میزد.

کیزاد kayzad

رنگ ها و بوها براش تغییر کرده بودن.

حتی مزه های شیرین رو ترش حس میکرد.

کیزاد , kayzad

دیگه نه میفهمید چیکار میکنه. چی میپوشه. یا حتی چی میخوره.

از خورد و خوراک هم افتاده بود.

kayzad, کیزاد

دیگه هیچ حرفی رو نمیشنید و هیچی نمیفهمید. از همه هم شاکی بود. به قول یکی: هم از خودی شاکی هم از اجانب.

کیزاد ,kayzad

بالاخره هرجور بود خودش رو افتان و خیزان به طرف رسوند.

کیزاد ,kayzad

دیگه خوشحال بود که رسیده به هدفش. به آرزوش. به اونچه باید بهش میرسیده.

ولی طرف ازش پرسید تو چکاره ای؟ پهلوون گفت من ورزشکارم. من قهرمانم. من طرفداران بسیار دارم. تازه پول و پله هم داره!!

ولی طرف که آدم حسابی بود به فکر پول و ظواهر دنیوی نبود. گفت که سواد چی داری؟ اهل کتاب و فرهنگ و علم و ادب هستی یا نه؟ پهلوونیت با علم به مراتب و راههای پهلوونیه یا فقط زورت زیاده؟

کیزاد, ;kayzad

اینجا بود که پهلوون به خودش اومد و گفت. من اصلا به این فکرا نبودم. سواد و علم و دانش چیه؟ حالا من چیکار کنم؟ دوباره رفت تو غصه و ناراحتی. به گذشته هاش فکر کرد و حسرت خورد.

kayzad, کیزاد

دوباره دنیا براش تیره و تار شد. دوباره مثل قبلش شد. حتی شیرینی دیدار به کامش ترش میومد.

کیزاد kayzad

دیگه نمیدونست چیکار کنه . حتی به فکر جعل مدرک تحصیلی افتاده بود. آخه میگفتن کار ساده و پرمنفعتیه. تا اینکه …

ملوان زبل اومد و به دادش رسید.

kayzad, کیزاد

ملوان زبل بهش گفت غصه نخور. و بعد راهکارهایی رو بهش پیشنهاد کرد.

اینجا بود که پهلوون با خودش گفت: همه وقتم رو صرف ورزش کردم. البته ورزش خوبه ولی همه زندگی آدم که نیست. باید علم آموزی هم کرد. به دانش گرای و بدو شو بلند. پس من از همین امروز میرم و علم آموزی میکنم.

کیزاد ,kayzad

و بالخره برای خودش کسی شد. یه متفکر بزرگ. یکی که بتونه به کشور و مردمش خدمت کنه. یکی که بدونه چه اتفاقاتی داره در اطرافش میوفته. حتی در دنیای ورزش. حالا اون شده بود یه آدم حسابی.

kayzad, کیزاد

حتی ملوان زبل هم میگفت بابا دمت گرم. عجب آدم با غیرت و با عرضه ای. آفرین پهلوون.

کیزاد, kayzad

و این بود داستان پهلوون که به راه درست هدایت شد.

بچه های عزیز امیدوارم که این داستان هم براتون جالب بوده باشه و به دردتون بخوره.

kayzad, کیزاد

امبدوارم اون عزیزانی که صبر پیشه کردن و در طی این مدت چند هفته ای باز هم بهم سر میزدن و با صفحه خالی از مطلب جدید برخورد میکردن رو تونسته باشم راضی کنم. هرچند داستان اساطیری نبود ولی بالاخره این هم یه داستان بود دیگه.

دیروز اینترنت خونه وصل شد و امیدوارم بی حرف پیش از این به بعد بتونیم مطالب بیشتری با کیفیت بهتر بنویسم. راستی از مامان جون مهربونم که زحمت گرفتن عکسها رو میکشه واقعا ممنونم.

مامان جون سپاسگزارم.

نظر بدین خوشحال میشم


یک جواب برای “بازگشت پهلوون”

  1. ســــلام واای چه گـــــل پســـــری داری
    چقد جیــگر مـــــــیگره ه :ماچ: :love:

نظر بگذارید

:LOOL: :bee: :تعظیم: :دست زدن: :خندیدن: more »