زیبای خفته

اول: سلام و پوزش بخاطر تاخیر در سر زدن به دوستان. آخه این روزها خیلی سرمون شلوغ بود.  یک اینکه اسباب کشی داشتیم و کامپیوتر رو جمع کرده بودن که خبر داشتین. دو اینکه عمو فرزاد از تهران اومده بود و ما به عمو اینا سر میزدیم و کلی هم پسر عموی عزیزم آراد رو دیدیم. سه اینکه آپلود سنتر پیکاسا که فیل  تر شده، نمیشه ازش استفاده کرد. نمیدونم چرا این یکی رو هیتلر کردن. آخه هرچی آپلود سنتر هست دارن یکی یکی هیتلر میکنن که چی بشه. آخه اونی که میخواد از هیتلر شکن رد شه که میشه. این وسط افرادی مثل من کوچولو هستن که میخوان خاطراتشون رو بنویسن و بعد نمیتونن. بگذریم.

دوم: بابایی قول داده بود داستان زیبای خفته رو برام بگه. گفت. من هم برای شما تعریفش میکنم. داستان از این قراره که یه روزی یه جادوگر بدجنس بوده که از زیبایی و خوبی و شرافت و انسانیت بدش میومده. یه روز به آینه نگاه میکنه. در حقیقت به جام جهان بین یا جام جمش نگاه میکنه. جام بهش میگه که یک نفر هست که انسانه. زیباست و تو پیش اون هیچی نیستی. اینجوری میشه که جادوگر عصابی میشه و میره اون نفر رو پیدا میکنه و خوابش میکنه. یه خواب عمیق و تاریخی. خوابی که بیداری نداشته باشه مگر اینکه یه دلاور مردی پیدا بشه و بیاد و یه بوس بکنه این زیبای خفته رو تا بیدار بشه. البته چند تا محافظ هم گذاشت تا هیچ دلاوری نتونه به زیبایی برسه.

یه روز خبر به پهلوون رسید. پهلوون عصبانی شد. گفت اِ اِ اِ   ای دل غافل. این طفلی زندانی و من اینجا آزاد؟ من بیکار نشستم و اون طفلی در خواب غفلت؟

ابتدا شروع کرد به جستجوی محل زیبای خفته و پرس و جو از این و اون. کسی درست نمیدونست. رفت و از طریق اینترنت شروع کرد به جمع آوری اطلاعات. یه جستجو از طریق گوگل. دید حدود هفتاد هشتاد میلیون زیبای خفته پیدا شده. البته یه سری از جوابها فی لتر شده بودن. از ف ی لتر شکن استفاده کرد و به نتیجه دلخواه رسید.

آماده شد و لباس رزم بر تن کرد تا بسوی زیبای خفته بره و نجاتش بده. کلاه خود و زره و حتی جورابهای آهنینش رو به تن کرد و رفت.

در این راه پر پیچ و خم و طولانی از هیچ سد و جادویی نترسید و نهراسید. دل دریاییش رو به دریا زده بود. همه موانع رو رد کرد تا به زندان زیبای خفته رسید. برای اینکه چشم جادوگر رو کور کرده باشه اول زد و جام جهان بین رو شکست تا جادوگر نتونه جای اون رو پیدا کنه. بعد به سرعت به طرف در قلعه دوید. ولی یه اژدها اونجا بود و با یه حرکت سریع زد و پهلوون رو به هوا پرت کرد.

ولی پهلوون کم نیوورد. تمام نیروهاش رو یکی کرد. فکرش رو و قدرت بازوهاش رو و توان پاهاش رو با هم متحد کرد. از خدای خودش استعانت خواست و اژدها رو در کسری از ثانیه از پا دراورد.

حالا در کنار زیبای خفته بود. ولی چجوری میتونست اون رو از خواب بیدار کنه؟

آیا با صدا کردن و آواز خوندن؟

نه. باید از همون روشی که در افسانه ها اومده بود استفاده میکرد. بو سه. ولی برای اینکه این داستان در آینده تحریف نشه و سا نس ور نشه مجبور شد که روش مشابهی رو بکار ببره.

بله موثر بود و زیبای خفته بیدار شد. در حقیقت این عشق بود که زیبا رو بیدار کرد. و پهلوون نگاه کرد و دید که همه اون کسایی که توی اینترنت پیداشون کرده بود هم بیدار شدن. همه. و حالا وقت جشن و پایکوبی و شادمانی بود. جشن آزادی. جشن عشق.

و پهلوون به وصلت زیبای بیدار رسید. اون الان بیدار بیدار بود. و میتونست لبند رضایت رو بر لبهای پهلوون ببینه.

درسته که کار سختی بود ولی هر که طاووس خواهد جور هندوستان کشد.

پ. ن: من تا حدود ۱۰ روز دیگه باز نیستم. حتما بعدش میام و به کامنتهای قشنگ قشنگتون جواب میدم. و حتما و به وبلاگهای خوشگلتون سر میزنم. البته خیلیها رو خوندم ولی فرصت نشده که کامنت بدم. حتما به زودی این کار رو خواهم کرد.


یک جواب برای “زیبای خفته”

  1. من عکس خواستم این چی بوووود؟؟؟ : :عصبانی و کفری:

نظر بگذارید

:LOOL: :bee: :تعظیم: :دست زدن: :خندیدن: more »