شناسنامه

 

شاید برای همه خنده دار باشه که این شناسنامه چیه که برای من اینقدر مشکل ساز شده بود. راستش اون روزی که بابایی رفت اسم برام بذاره تو بیمارستان بنت الهدی؛ گفتن که این اسم تو کتاب ثبت احوال نیست. (خوب به ما چه!) بعد بابایی مجبور شد یه روز دیگه وقت بذاره بره اداره ثبت احوال مرکزی. نمیدونین چقدر شلوغ بوده. (من هم نمیدونم چون اون موقع داشتم خونه شیر میخوردم)

بعد از حدود دو ساعت تازه این آقاهه هم گفته که اسم توی کتاب نیست و برو طبقه اول. و اونجا یکی گفته برو طبقه دوم. و اونجا آقایی گفت که نمیشه اسم کیزاد رو بذارین. بعدکه بابایی خیلی اصرار میکنه میگن باید نامه نگاری بشه تهران که این کار بیش از دو ماه و نیم طول کشید. بالاخره اون روزی که تو پست قبلی گفتم؛ بابایی خبر دار شد که میتونه اسم بذاره. دیروز صبح بابایی ساعت ٨ تا ٩:۱٠ توی ثبت احوال بود. اول پشت برگه گواهی تولد رو به امضای آقایی در طبقه دوم رسوند که حالا این اسم مجازه. بعد رفت تو نوبت که دید نوبتش نخواهد رسید و ساعت از ٩ هم گذشته بود. با منت کشی تونست فتوکپی شناسنامشو بذاره تا ظهر برگرده.

ظهر بابایی از محل کارش فرار کرد و رفت که برام شناسنامه بگیره. هرچند صبح نوبت گرفته بود ولی باز هم ۲٠ دقیقه مجبور شد صبر کنه. حالا نوبت بابایی بود. مدارک رو داد. گفتن باید سونوگرافی هم داشته باشی. چون بیش از ۵ سال از ازدواجتون گذشته (خوب به اونا چه مربوط؟!)

بابایی سونوگرافی برده بود با خودش. اون رو برد باز تو یه اتاق دیگه که نظر بدن. آقاهه که انگار فوق تخصص رادیولوژی داره نگاهی به برگه ها انداخت. گفت این که مال مامان کیزاد نیست. بابایی رو میگین. داشت منفجر میشد. چرا؟ چون اون متخصص مربوط موقع انجام سونوگرافی اسم مامان جون رو توی کامپیوترش نزده بوده و رو پرینت عکس سونوگرافی اسم مامان جون نبود. رو برگه توضیحات بود ولی اون آقاهه قبول نکرد. بابایی میخواست بزنه داغونش کنه. ولی بعد از یه جر و بحث چند ثانیه ای بابایی رفت خونه.

امروز صبح بابایی رفت که مجددا اقدام کنه. دیشب تمام سونوگرافیهام رو چک کرده بود و با خودش برده بود. ساعت ٩ بود که ثبت احوال باز شد. آخه دیشب شب قدر بود و ثبت احوالیها هم همه در مراسم احیا شرکت کرده بودن و باید دیر تر کار رو شروع میکردن. بابایی دوید نوبت گرفت نفر اول تو قسمت شناسنامه نوزادان و بعد دوید به طرف اتاق اون آقایی که باید نظر کارشناسانه و کاراگاهانه خودش رو بده. خوب آقاهه کجاست؟ تو اتاق بغلی. شاید نزدیک به ۱٠ دقیقه گذشت که بالاخره اومد. سونوگرافی رو چک کرد. اسمها درست بود. بعد سن تقریبی بارداری رو از زمان تولد کم کرد و حساب کرد که بعله این سونو گرافی درسته. (خوب آدم عاقل اگه کسی بتونه سونوگرافی تقلبی درست کنه این چیزاش رو هم فکر میکنه دیگه.) پشت برگه امضا شد و بابایی رفت مدارک رو داد و شناسنامه رو گرفت. ساعت از ٩/۵ گذشته بود.

یه دفعه زنگ موبایل خورد که کجایین که دکتر فلانی منتظرتونه. بابایی حالا باید خودش رو با سرعت نور به محل کار میرسوند. آخه از شانس بد؛ دکتر فلانی که همیشه  ۱٠ میومده امروز ٨/۵ اومده بوده.

بالاخره من هم شناسنامه دار شدم.

 

پ.ن۱: از همکاران و متخصصان محترم رادیولوژی خواهشمند است که مدارک ارایه شده به بیماران را بصورت کامل تکمیل نمایند. مخصوصا در رابطه با بارداری. خدا را چه دیدی شاید قانون اومد که هرکی زنده است برای اثبات زنده بودنش باید سونو گرافی زمان جنینیش رو بیاره.

پ. ن۲: اگه تا ازدواج میکنین بچه دار بشین و هر اسمی که اونا میگن رو روی بچه هاتون بذارین دیگه لازم نیست چند رو از سر کار در برین و دیر به محل کارتون برسین.



نظر بگذارید

:LOOL: :bee: :تعظیم: :دست زدن: :خندیدن: more »