عمو آمد

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم . چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی.
این روزها بابایی دل و دماغ هیچ کار نداشت. میدونستم که یه اتفاق بدی افتاده. وقتی من مریض شده بود و به بیمارستان رفته بودم٬ مامان جون برام گریه کرد ولی بابایی نه. ولی این روزها میبینم که گهگاه تو چشمهای بابایی اشک جمع میشه. مخصوصا وقتی زن عمو نازی جون زنگ زد و گفت که عمو فرزاد   پیدا شده! من که نفهمیدم چرا پیدا شدن باعث اشک ریزش شده بود.


دیروز بابایی باز دچار غلیان احساسات شده بود.  میگفت که  آزاد شده. تازه اینجا بود که فهمیدم عمو هم حتما زردی گرفته بوده که بردنش برای فتوتراپی و حالا اومده خونه.

 

عکس بالا مال یه وقتاییه که من نبودم. مال چند سال قبل ولی تو این عکس بابایی و عمو ها در دو طرف بابایی هستن. این عکس رو خیلی دوست دارم. عمو ها رو هم دوست دارم.

و این هم خوشحالی من بعد از اومدن عمو.


نظر بگذارید

:LOOL: :bee: :تعظیم: :دست زدن: :خندیدن: more »