خواب خدا

من از حمام خیلی خوشم میاد. وقتی میرم حمام کلی بازی میکنم و صفایی داره. بابایی میگه که پسر عمو آراد هم خیلی حمام رو دوست داره.

وقتی از حمام میایم بیرون خیلی خسته ایم. و خوابمون میاد. فورا میخوابیم و من خواب فرشته ها رو میبینم.


یادمه وقتی چهار ماهه بودم توی دل مامان جونم  ؛ فرشته ها من رو اوردن به این دنیا. گفتن برو و سعی کن انسان باشی و کارهای خوب بکن. خدا یار و یاور توست. حالا از بابایی میپرسم که خدا الان یار و یاور ما هست؟ و بابایی که توی چشمهاش اشک جمع میشه٬ لبخند میزنه!

و من که موهام رو توی حمام مثل پدرخوانده در میارم و فکر میکنم که خیلی قوی هستم نمیدونم که پدرخوانده! یعنی چی.

 



نظر بگذارید

:LOOL: :bee: :تعظیم: :دست زدن: :خندیدن: more »