صدای بال ماهیها

چند روز قبل کشیک بود. من و مامان جون حوصلمون سر رفته بود. مامان جون من رو برد روی تختم گذاشت. و من شاهد دایناسوری بودم که در کنارم ایستاده بود و به راحتی پایش را بر روی تصویر ببیی گذاشته بود. اقا دایناسوره خیلی مهربون بود و گردنش رو کج کرده بود. من همش میترسیدم اگه جیش کنه؛ تختم

خیس خیس میشه.

 

بعد مامان جون اومد و اون رو برداشت برد. یه هو دیدم که ماهیها در بالای سرم حرکت میکنند. چشمان درشتشان به من خیره شده بود. و من به دقت حرکات انها را زیر نظر داشتم.

 

وقتی بابایی از کشیک برگشت این داستان رو براش تعریف کردم. بابایی تعجب کرد. ولی من به بابایی گفتم که راست میگم و برای اثبات حرفهام تصاویر رو نشونش دادم.

بابایی گفت که : کوچول من؛ اول اینکه ادم اصلا نباید دروغ بگه

دوم اینکه اگه میبینی راستت به دروغ میمونه؛ نباید بگی.

 

 


نظر بگذارید

:LOOL: :bee: :تعظیم: :دست زدن: :خندیدن: more »