خاطرات شب تولدم

خاطرات شب تولد رو بابایی  برام تعریف کرد. اون شب که سه شنبه بود؛  خیلی کلافه بود. مضطرب نبود ولی یه جورایی نمیدونست باید چیکار کنه. قیافه اش هم بد اخلاق نشون میداد. مامان و بابای مامان جون مامان جون فاطی  هم خونه ما بودن. دایی ها  و زن دایی ها  هم بودند. شب ساعت یازده شده بود که مامان جون به  گفت که چرا چسب نخریده که وقتی از بیمارستان برگشتن مامان جون بتونه چسب به محل برش جراحی سزارین بزنه و بره حمام؟  هم پاشد و رفت که چسب بخره.


ساعت حدود دوازده نیمه شب شده بود که  یه سری زد به بیمارستانی که اونجا داره درس میخونه. یکی از دوستاش که اسمش حمید (دکتر حمید قربانی)؛ کشیک بود و با هم حرف میزدن که  گفت قراره صبح زود برن بیمارستان و عمل سزارین انجام بدن. اون دکتر مهربون هم گفت که فردا وقتی رفتن بیمارستان برای سزارین؛ دنبال دکتر فلانی بگردن که برای بستری تخفیف بده بهشون. و همون جور هم شده بود. تقریبا صدوسی هزار تومن تخفیف شده بود.

اون شب تا صبح مامان جون نخوابید. البته تا ساعت ۴ که بعد  هم بیدار شد و ساعت حدود ۵ بود که در بیمارستان بودند. راستش دکتر فاطمه توسلی که جراح زنانه و خیلی هم خوب و مهربونه گفته بود که میخواد بره مسافرت. پس بهتره مامان جون ساعت ۵/۵ بیمارستان توی اتاق عمل باشه که اگه خدای نکرده عمل خواست عارضه دار بشه؛ هنوز دکتر توسلی مهربون مشهد باشه. کارهای پذیرش انجام شد و بعد مامان جون رفت اتاق عمل.  به دکتر توسلی بود زنگ زد و اجازه گرفت که بره اتاق عمل. اینجوری بود که  هم وارد اتاق عمل شد. مامان جون اصلا نمیترسید. برای همین گفت که بجای بیهوشی از بیحسی نخاعی استفاده بشه. خیلی راحت این کار انجام شد و بعد یه پارچه کشیدن جلوی چشم مامان جون و شروع کردن به بریدن. من (هنوز عکس نداشتم) صدای تیغ رو میشنیدم که روی شکم مامان جون کشیده میشد.  هم پهلوی سر مامان جون واستاده بود. یه چشمش به برش بود و یه چشمش به مامان جون.

 

بعد ساعت شش و ده دقیقه بود که یه دفعه جس کردم که هواسرد شد. رو از توی اون دریای اب گرم دراوردن و چپه کردن و پشتم رو مالیدن که گریه کنم. یه خانوم هم اومده بود و هرچی خون توی بند نافم بود و هرچی توی جفت بود رو گرفت کرد توی کیسه. (به قیافه اش نمیخورد که خون خوار باشه). بعدا فهمیدم که خونم رو که توی شیشه نکرده. توی پلاستیک کرده و میخواد ببره پژوهشکده رویان تهران برای جدا سازی و نگهداری سلولهای بنیادی.

بالاخره (==>) به دنیا اومدم. با وزن ۲٨٠٠ و قد ۵۱ و دور سر ۳۴. اولش مامان جون که من رو دیده بود فکر کرده بود من مو قرمزی هستم چون یه ذره خون روی سرم بود. ولی از  پرسید و بعد که  رو بردن توی اتاق دیده بود که موهام کاملا مشکیه. البته الان بعد یک ماه و نیم موهام بور شده.

اون روز یه عالمه فامیلها اومدن دیدنم.

اول که مامان بزرگ فاطی  مامان جون فاطی  و بابا بزرگ هادی  اومده بودن. بعد هم مادر جون طاهر  با عمه بهناز اومدن. پدربزرگ حسین تهران بود پیش پسرعمو اراد که باید مهد کودک رفتن رو یاد میگرفت.

دایی رسول و زن دایی فایزه  و نیز دایی رضا و زن دایی ساناز  هم بعدش اومدن. کلی به شیر خوردن من نگاه کردن و خندیدن.

زن عمو ملیحه  با عمو بهروز  هم اومدن.  عمو  خودش رو پشت گلها قایم کرده بود. دوربین عکاسی عمو اینا دست ماها بود که بتونیم باهاش فیلم هم بگیریم. اخه اون موقع ما دوربین فیلم برداری نداشتیم که.

خاله امنه  (خاله مامان جون) با حمید اقای وظیفه دان  هم اومدن. بچه ها رو نیوورده بودن. پشت سر اونها هم خاله اصیه (خاله مامان جون) اومد. صبا و سپیده هم بودن ولی نمیدونم چرا تو عکسها نبودن. دختر خاله راضیه (خاله مامان جون) که اسمش مریمه  جداگونه اومد. نوشین  دختر خاله هم با علیرضا اومد. ولی عکس علیرضا نبود. بابایی از کلاه علیرضا یادشه و از دست بند سبز .

شب  رفت خونه تا سه ساعت بخوابه. تو همون موقع بود که علی طاهرپور که پسرخاله مامان جونه اومده بود دیدنم.  شب ساعت نزدیک دوازده اومد دوباره بیمارستان و به همراه مامان جون فاطی  در بیمارستان موندن.

این بود داستان اولین روز تولد  . البته شیرخوردن و سخت بودنش و جیش و اون خانوم مهربون که اومد پوشکم رو عوض کرد و مسایل کوچولوی دیگه مونده که بعضیهاش تو فیلم هست. بعضیهاشم نیست. شاید هم به مرور از یادها بره. اخه اگه همه چی یاد ادم بمونه که کله ادم میترکه. نمیترکه؟

مامان جون فاطی تنها کسی بود که برام ایمیل تبریک فرستاد.   

راستی چند تا از فامیلها و دوستا هم با پیامک تبریک گفتن. اولی بابا بزرگ حسین که تهران بود. نوشته بود: قدم کیزاد عزیز مبارک. –   خاله راضی نوشته بود: با درود به بهترین پدر دنیا. قدم نورسیده مبارک. با ارزوی لحظات خوش در زندگی.  –  عمو فرزاد: سلام. تبریک میگم اومدن نینی رو.   –   دکتر غلامی: در پناه حق. مادر و پدر و پسر. یا علی.   –   خانوم ادیبی پرستار ICU: سلام. پدر شدنتون مبارک.   –  دکتر پاکدامن: قدم نورسیده مبارک :-)   –   دکتر سیما: نینی مبارک بابایی.   –   دکتر کردستانی: سلم. قدم نو رسیده مبارک.


یک جواب برای “خاطرات شب تولدم”

  1. سلام نی نی جون
    الان خوفی
    خاطراتت خیلی قشنگ بود منم تو فکرم یه نی نی ناز مثل تو بیارم
    تو که نی نی هستی دعا کن که منم راحت باردار شم و یه بنی نی سالم خدا بهم بده.

نظر بگذارید

:LOOL: :bee: :تعظیم: :دست زدن: :خندیدن: more »