خواب

گاهی من گریه میکنم. یک بار:

مامان جون به بابایی میگه که کیزاد یه کم تب داره. داره بی قراری میکنه و گریه میکنه.

بابایی میگه نخیر اینجور نیست.

مامان جون میگه که نه. واقعا تب داره. درجه گذاشتم.

بابایی میگه نخیر تب نداره. درجه درست نیست.

مامان جون میگه که من دو بار درجه گذاشتم.

بابایی میگه که درجه درست نیست. اصلا من درجه رو قبول ندارم. من بابای این بچه ام و من میگم که تب داره یا نداره.

مامان جون میگه خوب الان چرا داره گریه میکنه و چرا بی قراری میکنه؟

بابایی میگه من تصمیم میگیرم که این بچه الان گرسنه است یا خودش رو خیس کرده یا تب داره. و الان میگم که تب نداره.

مامان جون میگه که خوب اینجوری که نمیشه. بیا بچه رو ببریم دکتر.

بابایی میگه که من خودم دکترم. پس حرف حرف منه.

.

یه هو از خواب پریدم. نفس راحتی کشیدم. دیدم مامان جون داره بهم شیر میده و بابایی داره وسایل رو آماده میکنه که لاستیکی من رو عوض کنن. بابایی خیلی دوستم داره و نمیدونم چرا چنین خواب ترسناکی دیدم. خدایا شکر که بابایی و مامان جون منو دوست دارن و به فکر من هستن. خدا رو شکر که با اینکه توان حرف زدن ندارم ولی میتونم حرفم رو به گوش ایشون برسونم.

خدایا شکرت.


نظر بگذارید

:LOOL: :bee: :تعظیم: :دست زدن: :خندیدن: more »