بعد سه ماه، حالا هانا
بعد از چند ماه بالاخره امتحان بابایی تموم شد و بابایی الان شده متخصص. توی چند ماه گذشته بابایی صبحها میرفت کتابخونه و عصرها ما میرفتیم بیرون و بابایی توی خونه درس میخوند. بابایی معتقده که بیشتر از اینکه به اون سخت گذشته باشه به مامان جون سخت گذشته و به همین دلیل خیلی از مامان جون سپاسگزاره. خیلی.
مامان جون سعی میکرد من بیشتر بیرون از خونه باشم تا بابایی بتونه درس بخونه و بیشتر وقتا بابایی منو درحالی که خواب بودم میدید.
کیزاد درحالیکه با دوستاش خوابیده
خواب ناز بعد از حمام و آب بازی
اینم یه جور خوابه دیگه. با اعمال شاقه در کنار آقا ممون (میمون)
بعد از یک ساعت کار با پیچپیچ، خواب چقدر میچسبه
جایگاه ویژه خواب
درحال انجام کارهای هنری
البته در این مدت عمو فرزاد و نازی جون و آراد جون هم به مشهد اومده بودن. من و آراد جون (پسر عمو) کلی با هم بازی کردیم.
با آراد جون کلی شیطونی کردیم. آب بازی توی حیاط یکی از اون کارا بود که مامانها باهاش مخالف بودن ولی خوب ما اینیم دیگه.
البته شیطونی من که تمومی نداره. مثلا من میتونم با قدرت تموم درس بخونم. حتی گاهی کاغذ دیواری و دیوارها و همین میز هم از زیر دست من سالم در نمیرن
و این هم یه کار بزرگ و هنرمندانه از نقاش معروف: کیزاد
و البته بابایی هم از اونا نبود که تمام وقتشو به درس بده. با ما هم بود. مثلا یه شب با هم به اتفاق علیرضا، نوشین، مریم، دایی رضا، ساناز، سپیده، صبا و یه دوست دیگه اونها به نام گلبرگ، رفتیم پارک شادی. (کوهستان پارک شادی که شهربازی بزرگ مشهده در انتهای بلوار وکیل آباد)
و بهترین خبر اینکه هانا جون هم به دنیا اومد. دختر عمو بهروز. دیروز رفتن بیمارستان. همونجا که من هم به دنیا اومده بودم. و امروز با یه نینی اوشگل(خوشگل) اومدن.
هانا جون دختر عموی خوشگل منه. به عمو بهروز و ملیحه جون تبریک میگیم.
هانا جون که خیلی آروم و ساکت بود.
بابایی سعی کرده بود که توی این سه ماه کلماتی که من یاد میگیریم رو به مرور به سایت اضافه کنه. که از سمت راست صفحه قابل خوندنه. ولی توی این ۱۰ روز آخر که من با سرعت هرچی رو که میشنوم تکرار میکنم، دیگه بابایی به گرد من هم نمیرسه. از هواپیما، فرودگاه، گوشه، بزرگ کوچیک، زیاد و … تا هانا. همه چی یاد دارم بگم. بابایی قول داده از این به بعد دیگه سریعتر بهروز کنه سایتمو.













